المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
521
مروج الذهب ( فارسى )
از فيلسوفان قديم گرفتهايم . به نظر اين گروه مىبايست نظر قيافه شناس متوجه قديم باشد كه انتهاى شكل و نهايت هيئت فرد است و فرزند اگر در رفتار و اعضاء با پدر متفاوت باشد غالباً قدم همانند وى دارد زيرا نسل بناچار ميبايد اثر خود را در چيزى بنماياند كه آن را از ديگران مشخص كند بدين جهت قوم از دشنوه همه قامت بلند دارند و روميان و كوهنشينان و بيشتر مردم شام و اوباش مصر تند خوى و درشت پيكرند و خزران و مردم حران ديار بكر فرومايهاند و فارسيان ممسكند و مردم اصفهان در باره خوراكى تنگنظرند و سياهان پاهاى پهن و دماغ پهن دارند و زنگان بخصوص دلشادند . آنچه درباره نظر اين گروه بگفتيم مبنى بر اسرار طبيعت و خاصيت و اثر موجودات علوى و اجسام سماوى است كه تفصيل آن را بطور كامل در كتاب خويش بنام الاسرار الطبيعية و خواص تأثير الاشخاص العلوية و الغرائب الفلسفية و كتاب الرءوس السبعية فى انواع السياسات المدنيه و ملكها الطبيعية آوردهايم و در كتاب الاسترجاع نيز ضمن سخن از كسانى كه پنداشتهاند گوهر جهان رو سوى ظلمت دارد و نور در آن بيگانه منتخب است در اين باب سخن داشتهايم به نظر اينان فقط شش كس نور بىجسد بودند شيث پسر آدم و زرادشت و مسيح و يونس و دو ديگر را نمىتوان گفت و نور و ظلمت قديم است و بهم آميخته نبود و چيزها فقط در نور محض يا ظلمت محض بود آنگاه نور و ظلمت خود به خود بدون دخالت بهم آميخت و اين گفتارى متناقض و سخنى فاسد است . اكنون بموضوع بحث اين كتاب باز ميگرديم منقرى از عتبى روايت كرده گويد « يك روز عبيد راعى با گروهى سوار در بيابانى بود و ميخواستند به نزديكى از مردم بنى تميم بروند ناگاه يك دسته آهوى سياه ناشناس راه آنها را از چپ براست بريد ولى سواران از ميان آهوان گذشتند كه راه خود را كوتاه كنند و به راه خود